میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

میوه دل

سبحان و مهدکودک

سلام نفس من بلاخره وب سایت مهدت درست شد و آدرسش به دست ما رسید اینجا برات میذارم البته حتما هم تو لیست دوستان لینکش میکنم http://www.emahd.ir/khr/daravasaraa/ ...
12 دی 1392

سبحان و روزهای طلایی اش

سلام به روی ماه گل پسرم جونم برات بگه بعضی اوقات اینقدر احساساتیم میکنی که دوست دارم گازت بگیرم و بعضی اوقات اینقدر اذیتم میکنی که دوست دارم موهامو از دست تو بکشم . بلایی ، شیطونی اما نفسی ، عزیزی که نگو . تازگیا تو خونه واسه خودت بلند بلند شعر میخونی و آخرش خودت برا خودت دست میزنی . وقتی میخوام سفره پهن کنم زود میای تو آشپزخونه و میگی کمک کنم و یکی یکی وسایل رو میبری سر سفره و هر وقت هم چیزی یادم میره زود میگی فلان رو بده و یادآوری میکنی . تازگیا از تاریکی میترسی به طوریکه از خوابیدن تو اتاق میترسی و میگی چراغ رو روشن کن من می ترسم یا بعضی اوقات میگی آقا گرگه میاد منو میخوره یا پلنگه میاد منو میخوره اولها تعجب میکردم از حرفات اما ...
29 آذر 1392

روزهای رنگارنگ سبحان

سلام قلب من این روزا از شیطنتهات هرچی بگم کم گفتم . پاهام درد گرفت بس که دور تا دور خونه دنبالت دویدم که لباس تنت کنم جونم در میره تا حاضرت کنم و بریم بیرون . مکافاتی دارم باهات وقتی می برمت دستشویی و بعدش میخوام شلوارت رو پات کنم یعنی نفسم بند میاد بس که دنبالت می دوئم . تو همه کارا دخالت میکنی از کارهای مهندسی گرفته تا آشپزی و خونه داری جدیدا هم دوره پوشک کردن عروسکهات رو زیر نظر مامانی میگذرونی . بعضی اوقات با قلدری حرف میزنی که بیا به دیدن وقتی چیزی ازم میخوای میگی بده و وقتی حواسم نیست میگی بهت میگم بده فهمیدی !!!!! مربی مهدت عوض شده و شما رو بردن تو کلاس 3 تا 4 ساله ها اولها یکم اذیت میکردی و نمی رفتی چون به مینا جو...
17 آذر 1392

اندر احوالات پسر ناز ما

سلام نفس مامان نمیدونم از کجا شروع کنم نمی تونم بگم مطلقا خوبی یا مطلقا بدی . یه سری خوبی ها و یه سری بدیهایی داری که ترجیح میدم خوبیهات رو پر رنگ تر کنم . خوبی به خاطر اینکه من رو صبحها موقع رفتن به مهد اذیت نمیکنی . دلرحم و مهربونی به خاطر اینکه وقتی من دلم گرفته و ناراحتم مث پیشی ها خودت رو به من می مالی و تا من رو خوشحال نکنی دست بر دار نیستی . خوبی به خاطر اینکه تو آوردن وسایل سفره کمکم میکنی و هر چی بهت میگم به حرفم گوش میدی . باهوشی چون هر شعری رو که برات چند بار بخونم یاد میگیری . اما گاهی نق نقو میشی ، بچه ها رو هول میدی ، بهونه میگیری و رو اعصاب ما راه میری . سوای مورد آخر پسر واقعا خوبی هستی به قول خودت وقتی ک...
16 آبان 1392

دنیای سبحان من

سلام نازگل من ، سلام خوشگل من اینروزا نمیدونم از آقا بودنت بگم یا از شیطنتهات . باید بگم آقایی چون از پروژه پوشک با سربلندی و موفقیت فارغ شدی همیشه وقتی دستشویی داری سریع میگی حتی نیمه شب هم بیدار میشی میگی مامان جیش دارم و اصلا جات رو خیس نمیکنی . آفرین نفس من . آقایی به خاطر اینکه صبحها بدون هیچ بهونه گیری بیدار میشی شیرت رو میخوری و با هم میریم بیرون شما بدون هیچ ناراحتی میری مهد و من میرم سرکار و موقعیت رو درک میکنی . اینقدر مهد رو دوست داری که وقتی اذیتم میکنی بزرگترین تهدید برات اینه که بگم دیگه نمی برمت مهد اونوقته که سریع میگی بشید ( ببخشید ) اسم و فامیل خودت ، بابایی و من و حتی مامان جون و آقاجون رو یاد داری حتی آدرس خون...
21 مهر 1392

اندر احوالات سبحان و مهدکودک

سلام نفس من  جونم برات بگه که شما به مهد خیلی علاقه داری به طوریکه از خواب که بیدار میشی میگی بریم پیش میناجون (مربیت) و بدون هیچ بهونه گیری حاضر میشی و وقتی میریم مهد میری بغل میناجون و برای من بوس میفرستی و میگی مامان برو زود بیا . دیروز هم با همون لحن بچگانه گفتی مامانی من میرم مهد مامانی بره سرکار زود بیاد دنبالم . اسم دوستات رو یاد داری و با محیط کاملا آشنا شدی به طوریکه به محض اومدن تو خونه از مهد میگی که چکار کردی و چی خوردی و دوستات چیکار کردن و غیره حتی به جزئی ترین چیزها دقت داری که مثلا امیرمحمد و متین پوشک دارن جیششون رو نمیگن . اسامی امامها رو تا امام ششم یاد گرفتی و قشنگ میگی . تو دفترچه هفتگیت نوشته که آموز...
11 مهر 1392

سبحان به مهد میرود

سلام پسر عزیزم   قربون قدوبالات برم من بس که شما عزیزی . با سه روز تاخیر اومدم برات بنویسم سه روزه که میری مهد کودک ، جونم برات بگه از روز اولی که صبح بیدارت کردم اول که بهونه بابا رو گرفتی و وقتی بهت گفتم از امروز بابا میره سرکار منم باید برم و شما باید بری مهد بدون هیچ بهونه گیری حاضر شدی فقط تنها مشکلت با فرم مهدت بود که دوستش نداشتی و میگفتی داغه (منظورت این بود که گرمه ) چون به شلوارک و نیم آستین عادت کردی نمی پوشیدیش اما بدون اینکه منو اذیت کنی زودی حاضر شدی و با هم رفتیم مهد  وقتی رفتیم اونجا تا نیم ساعت خودم بودم و شما با دیدن بچه هایی که گریه میکنن با تعجب محیط رو برانداز میکردی اما یکم که با مربیت آشنا شدی من ...
4 مهر 1392

خبرای جدید

سلام نازدردونه من چند روز پیش بهمراه بابایی رفتیم مهدکودک و ثبت نامت کردیم و طبق معمول دفعه قبل با یک بدبختی از مهد آوردیمت بیرون اینقدر گریه کردی و گفتی نه نریم مهد میخوام که نگو  !!! مهد رو خیلی دوست داری امیدوارم تا آخر هم همینجوری باشی . پروژه پوشک هم تقریبا بدک نبوده و موفق شدیم تا اینجا فقط یه مشکلی که هست بیرون از خونه و تو جاهای دیگه جیشت رو میگی اما تو خونه خودمون یه دم میگی یه دم وقتی جیش میکنی میگی جیش کردم . عادات بدی که تازگی داری اینه که همه چیز رو پرت میکنی و بچه های کوچیکتر از خودت رو هل میدی و میندازی که من دق کردم و تو از این کارات دست برنداشتی هنوز . جدیدا چند تا فحشم یاد گرفتی که بهتره تو وبت درج نشه فقط امید...
17 شهريور 1392

سبحان آقا میشود

سلام فرشته کوچولوی من چند روز پیش بعد از اینکه کلی مراقبت بهداشتت عقب افتاده بود رفتیم بهداشت واسه کنترل دو سالگی که شما هی با کنجکاوی می پرسیدی اینجا کجاست ؟ این کیه ؟ اون چیه ؟ و کلی سوال گوناگون قدت 60 سانت بود و وزنت 13 کیلو و خانوم بهداشت هم کلی راضی بود و میگفت هم قدش خوبه هم وزنش اما شما از همه بیشتر حواست به در و دیوار مرکز بود . چند روزی میشه که با هم رفتیم آتلیه و ازت عکس گرفتیم برعکس تصورات من که فکر میکردم همکاری نمیکنی اما چنان ژست میگرفتی و برا دوربین می خندیدی که نگو و نپرس . دو تا عکس شیک ازت گرفتیم که به محض تحویل گرفتن تو وبت میذارمشون و 6 تا سه در چهار واسه دفترچه بیمه ات آخه پسرم دیگه بزرگ شده و دفترچه اش باید عکس...
5 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد